باید از خیابان رد بشم، سمت روبروم که ماشین ها به خاطر چراغ قرمزی که خیلی جلوتر است تقریبا توقف کامل دارند اما سمت اولی که باید رد شوم ماشین ها به شلوغی در حرکتند. یه پل هوایی کمی جلوترهست که نیم نگاهی بهش میندازم ولی منتظر فرصتی میشم تا ماشین ها اجازه رد شدن بدهند. مدتی میگذره، فرصتی برای رد شدن میشه، دارم رد میشم که متوجه میشم ماشین های اون سمت شروع به حرکت می کنند. وسط بولوار باز باید منتظر بمونم، حالا دوباره به پل نگاه می کنم و به این نتیجه میرسم که اگه راهی هرچند دورتر ولی مطمئن تری را انتخاب کرده بودم بهتر از این به امید فرصت ها ماندن بود.
آره همون آهسته و پیوسته لاک پشت بهتر از خواب ظاهراً مطمئن ولی اشتباه خرگوشه است.
تا چند لحظه دیگه اتوبوس میرسه به فلکه پارک، آفای سیدی میگه آقایون و خانومها دوشنبه جلسه گروه در خدمتتون هستیم بابت گزارش مالی برنامه و غیره و هر کسی خواست میتونه بیاد اونجا گزارش برنامه بده. با خودم فکر میکنم اگه بخوام گزارش بدم چی دارم برای گفتن؟ هیچی که ننوشتم حتی ساعتها رو هم یادم نمونده ، به برنامه فکر میکنم از همون لحظه های اول که جلوی دانشگاه فردوسی نشستیم...
آسمون ابری آفتابیه و هوا گرمای آزاردهنده ای نداره. جمعیتی که تقریبا سه چهارمشون برای من غریبه اند از همین لحظه های اول شروع به غر زدن کردن که چرا اتوبوس دیر کرده. اتوبوس ها خیلی زود میرسند و ما حرکت میکنیم. هوا عالیه ، خیلی زود میرسیم شاهرود و کنار یه استخر توی پارک میشه کمپ ما که تعداد زیادی چادرهای مخصوص کوهنوردی اونو تشکیل دادن. صبح با گفتن بدوها و برس ها و زود باشین های حسین کریمی شروع میشه ... توی جاده نمایی از چند قله چهارهزاری البرزی را داشتیم که هنوز برف داشتند. جاده آسفالته تمام میشه و وارد پیچ های رو به بالا می شیم ، منطقه سرسبز و بارون خورده است و پیاده روی ما شروع میشه. طبیعت از این بلندی زیبایی خیره کننده ای داره ، دشتهای سرسبز ، درختهای زیبای خاص منطقه و نمای کوهی که می گفتند قلعه موران اونجاست و ابرهایی که از ما پایین تر بودند ، زیبا بود و زیبا...
دو روز در فراز و نشیبهای این بلندیها گشتیم و در هر نگاه منظره دید تو صحنه ای تازه از شاهکار خلقت رو میدید. لحظه ای با آفتاب بودیم و لحظه ای سوار بر ابرها ، لحظه ای با قطره های باران ، لحظه ای غرق در مه ، لحظه هامان دو روز زیبا بود و زیبا...
توی این همه رویا باز دو تا رویا خوب مونده توی ذهنم ، یکی اونجایی که نزدیک کمپ شب توی جنگل گفتند هر کسی خسته نیست و میتونه هنوز راه بره بیاد بریم یه چشم انداز ببینیم و ما رفتیم و بر فراز صخره ای دره ای نمایان می شد که دختری رو اونقدر ذوق زده کرد که گفت من حاضرم خودم رو از اینجا پرت کنم پائین. ابرها از زیر پای ما و روبروی ما به تندی میگذشتند و لحظه هایی کوتاه چشم ما رو از نگاه کردن به دره می گرفتند و آخر اونقدر ما رو غرق در خودشون کردند که باید حواست رو جمع میکردی بیشتر از 5 متر با بقیه فاصله نگیری ، با ابرها برگشتیم کمپ. شب بود و آتش و آواز. ..
آسمون روشن شده بود و صدای خوردن قطرات بارون و آواز بلبل ها که ما رو آرام آرام از خواب بیدار میکرد. امروز رفتیم برای دیدن اون رویای دیگه ، مسیری بود 2 ساعته که از همون لحظه اول تا همون لحظه آخر زیبا بود ، دشتهای پر گل ، گله گاوهایی که علیرضا بود فکر می کنم که میگفت اینها گاوهای حنا دختری در مزرعه اند و بلندی که وای خدایا حتی همین یکبار اگه قرار باشه قسمت من باشه برای دیدنش بازم ازت ممنونم ...
دیگه کم کم باید برمیگشتیم ، در مسیر برگشت باز ابرها میومدند و میرفتند. شیب تندی بود که میگفت خیلی زود باید برگردی ...